گاه میترسم که عادت شود،این حال سر در گم بودن و نبودن حقیقیمیترسم که همیشگی باشد و رهایی نباشدطرح همیشگی را زمان تعیین کندو همه چیز بعد از آن تکرار میشوداز نگاه های ترسان همراهان و قضاوت های ریز و درشت
بوی دستهای غریبه میدهد رویاهایتبوی حضور کسی که از تو نیست...رنگ ها و تعریف ها و صداهااز تو نیستنداز بیرون از فضای وجود تو انگار که تحمیل شده اندو فکر نمیکنم کسی به قدر تو مقصر بوده باشد. میبینمتکه در
حالم را اگر بپرسی به تو خواهم گفت که خوبم، همانقدر که زندگی خوب استاز سالهای پیش چیزهایی عوض شده است، اما شاید نه همه چیز.نمیدانم چه ها از من به خاطر داری،هر چه هست، خوبست که جایی کسی یادش است.هنوز هم